خرید بک لینک
بر شانه ی من کبوتری است که از دهان تو اب می خورد

بر شانه ی من کبوتری است که گلوی مرا تازه می کند

بر شانه ی من کبوتری است با وقار و خوب

که با من از روشنی سخن می گوید

و از انسان که رب النوع همه خداهاست .

من با انسان در ابدیتی پر ستاره گام می زنم

در ظلمت ، حقیقت جنبشی کرد

در کوچه، مردی بر خاک افتاد

در خاک، زنی گریست

در گاهواره کودکی لبخند زد

ادم ها هم ,تلاش حقیقتند

ادم ها، همزاد ابدیتند

من با ابدیت بیگانه نیستم

زندگی از زیر سنگچین دیوار های زندان بدی سرود می خواند

در چشم عروسک های مسخ

شب، چراغ گرایشی تابنده است

شهر من رقص کوچه هایش را باز می یابد

هیچ کجا

هیچ زمان

فریاد زندگی بی جواب نمانده است

به صداهای دور گوش می دهم

از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام

فریاد من بی جواب نیست قلب خوب تو جواب فریاد من است

مرغ صدا طلایی من، در شاخ و برگ خانه ی توست

نازنین جامه ی خوبت را بپوش

عشق ما را دوست می دارد

من با تو رویایم را در بیداری دنبال می گیرم

من شعر را از حقیقت پیشانی تو در می یابم

با من از روشنی حرف می زنی

و از انسان که خویشاوند همه ی خداهاست

با تو من دیگر در سحر رویاهایم تنها نیستم ...

برچسب: نویسنده: پرنیا رحمانی تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 22:46

صفحه بندی